[uCan-Post]
اس ام اس برای من






داستان غمگین و احساسی و آخر نامردی

داستان غمگین و احساسی و آخر نامردی

در قصبه ولادیمیر تاجر جوانی به نام «دیمیتریج آکسیونوف»
زندگی می‌کرد. این تاجر مالک دو مغازه و یک خانه بود.
آکسیونوف جوانی
بود زیبا، دارای موهای بسیار قشنگ مجعد، خیلی با نشاط و زنده‌دل؛ و مخصوصاً
آواز بسیار دلکشی داشت.
یکی از روزهای تابستان به زن خود اطلاع داد که
باید برای فروش مال‌التجاره خود به شهر مجاور مسافرت نماید، ولی زنش اصرار
می‌کرد که در آن روز بخصوص از مسافرت خودداری کند زیرا شب خواب دیده است که
موهای قشنگ شوهرش خاکستری شده و دیگر از آن حلقه‌های زیبا اثری نیست.
ولی
آکسیونوف خندید و گفت: عزیزم خواب تو درست نیست و من پس از فروش اجناس خود
سوغاتی بسیار خوبی برای تو خواهم آورد.

بدین‌ترتیب تاجر جوان با زن و فرزندان کوچک خود خداحافظی کرد
و به دنبال تقدیر خود از شهر خارج گردید.
پس از طی راه زیادی با تاجری
که قبلاً نیز آشنا بود برخورد کرده با هم همراه گردیدند و شب را در
میهمانخانه میان راه ایستاده، چای خوردند و برای خواب هم یک اتاق گرفته با
هم خوابیدند.
آکسیونوف به مناسبت جوانی و عادتی که در کار روزانه داشت
صبح روز بعد پیش از آنکه آفتاب طلوع نماید بار و بنه خود را بسته، کاروان
را امر به حرکت داد و به این ترتیب بدون اینکه با دوست خود خداحافظی کند یا
او را از خواب بیدار نماید به راه افتاد.
هنوز بیش از ۲۵ میل از
میهمانخانه مذکور دور نشده بودند که دوباره امر کرد بارها را بیندازدند و
به اسب‌ها خوراک بدهند و ضمناً برای خودش نیز سماوری آتش کنند تا چایی
بخورد.

ناگهان کالسکه‌ای که مرتباً زنگ می‌زد و دو سرباز آن را
بدرقه می‌کردند رسیده، ایستاد و افسری از آن بیرون جست. افسر مزبور
مستقیماً به طرف آکسیونوف آمد و از او شروع به سؤالات کرد. تاجر بیچاره
تمام سؤالات را کاملاً جواب داد. ولی افسر پلیس به سؤالات خود جنبه استنطاق
داده بود و مرتباً سؤالات درهم و گیج‌کننده‌ای می‌کرد.
آکسیونوف که از
این سؤالات بی‌معنی عصبانی شده بود فریاد زد: «چرا مرا استنطاق می‌کنید؟
مگر من دزد هستم»؟
در این موقع افسر به سربازان خود اشاره کرد و آنها
تاجر جوان از همه‌جا بی‌خبر را گرفتند.
ـ من افسر پلیس هستم و سؤالات من
برای این است که رفیق تاجر تو در رختخواب خود کشته شده است و ما ناچاریم
برای یافتن قاتل اثاثه تو را جست‌وجو نماییم.
سربازها اثاثه و
مال‌التجاره تاجر جوان را گشتند و از کیف‌دستی او کارد خون‌آلودی بیرون
کشیدند.
ـ این کارد متعلق به کیست؟
آکسیونوف از این بدبختی جدید
بسیار وحشت کرد.
ـ نمی‌دانم… مال من نیست…
ـ دروغ می‌گویی، ای قاتل
پست، تو با مقتول در اتاق خوابیده بودی و در تمام شب در اتاق از داخل بسته
بوده است و بالاخره تو آخرین کسی هستی که او را دیده‌ای و این کارد دلیلی
خوبی بر قاتل بودن تو می‌باشد. زود باش بگو چقدر پول داشته است!
آکسیونوف
قسم خورد که روحش از این ماجرا آگاه نیست و او هم غیر از هشت هزار روبل که
برای تجارت با خود آورده است ندارد.
ولی در تمام این مدت صدایش
می‌لرزید و رنگش پریده بود، تمام این تظاهرات کافی بود که افسر به دروغ
بودن آنها رأی داده او را دستگیر نماید.

در یکی از شهرهای نزدیک، آکسیونوف را محاکمه کردند و جرم او
را قتل و سرقت ۲۰ هزار روبل تعیین نمودند. زن بیچاره‌اش از این قضایا اطلاع
حاصل نمود و سخت ناامید گردید. نمی‌دانست حکم بر بی‌تقصیر شوهر عزیزش دهد
یا او را مانند محکمه مقصر و قاتل بداند. تمام اطفالش هم بچه‌های کوچکی
بودند و حتی یکی از آنها هنوز شیر می‌خورد.
با این همه موانع، اطفال را
برداشته به شهر مزبور آمد، هرچه تقاضا کرد نگذاشتند شوهرش را ملاقات کند.
مدت طولانی در آن شهر ویلان و سرگردان زندگی کرد ولی بالاخره با التماس‌های
پی در پی اجازه ملاقات داده شد و او با اطفالش به زندان رفتند.
وقتی زن
و شوهر چشمشان به هم افتاد، آکسیونوف از هوش رفت و وقتی نزدیک بود مدت
ملاقات تمام شود به هوش آمد. فقط وقت شد که این سؤالات بین آنها رد و بدل
گردد:
ـ حالا چه باید بکنیم؟
ـ باید به تزار عرض حال بنویسید و
بگویید که من بیگناه هستم.
ـ این کار را کرده‌ایم و جواب رد داده‌اند.
آکسیونوف
جوابی نداد و چشمان مرطوب خود را به زمین دوخت.
ـ شوهر عزیزم به زنت
حقیقت را بگو آیا تو قاتل نیستی؟
ـ اوه، پس تو هم… تو هم مرا قاتل
می‌دانی؟
آنگاه صورتش را بین دست‌ها مخفی کرده و شروع به گریه نمود…
وقت
ملاقات تمام شد و سرباز نگهبان، زن و بچه او را از اتاق ملاقات بیرون کرد.
آکسیونوف در حالت یأسی فرو رفت و دانست که همه او را قاتل می‌دانند، حتی
زنش هم به پاکی طبیعت و بزرگی روح او پی نبرده است، آن وقت با خود گفت: فقط
خداوند شاهد حقیقت است و تقاضای رحم فقط شایسته او است.

پس از این جریانات آکسیونوف دیگر نه شکایتی از وضع خود نمود و
نه عرض حالی نوشت بلکه تمام امیدهایش را از دست داد تنها به خدا روی آورد.
چند
ماهی که از این قضایا گذشت تاجر بیچاره را مانند هزاران جنایتکار دیگر
روانه زندان سیبری ـ که موحش‌ترین زندان‌های دنیا است ـ کردند.
سال‌ها
پی در پی رنج و مشقت خود را بر دوش او تحمیل کردند، یک روز که آکسیونوف
حساب کرد متوجه شد که ۲۶ سال تمام در زندان سیبری گرفتار پنجه ظالم طبیعت
بوده است، دیگر موهای قشنگش مثل برف سفید شده و خودش بی‌نهایت پیر و شکسته
شده بود. آهسته حرف می‌زد، کم راه می‌رفت و پیوسته زیر لب خدا را به کمک
می‌طلبید.
یک روز دسته جدیدی از زندانیان را به سیبری آوردند،
زندانی‌های قدیمی دوستان جدید را استقبال کرده و به دور آنها جمع شدند و
همگی از علت دستگیری و تبعید آنها پرس‌وجو می‌کردند.
یکی از زندانیان
جدید که مردی بلند قد و لاغر اندام بود و ۶۰ سال عمر داشت داستان دستگیری و
جرم خود را برای دیگران شرح می‌داد.
ـ باری رفقا، علت حبس من فقط سوار
شدن اسب یکی از دوستانم بود که بدون اجازه او برداشته بودم و می‌خواستم
بدین وسیله زودتر به شهر خود برسم همین و بس… ولی خدا عادل است… من باید
پیش از اینها به سیبری می‌آمدم.
ـ اهل کجا هستی؟
ـ اهل ولادیمیر، زن و
بچه‌ام هم آنجا هستند، اسم من هم «ماکار» است.
آکسیونوف از جای خود
برخاست و گفت: ماکار بگو ببینم آکسیونوف را می‌شناسی؟ آیا کسی از آنها زنده
هست؟
ـ البته می‌شناسم، آکسیونوف‌ها خیلی متمول هستند ولی سال‌ها پیش
پدر آنها را به اینجا فرستادند، او هم گناهکاری مثل ما بود. تو چطور اینجا
آمده‌ای پدربزرگ!؟
آکسیونوف دلش نمی‌خواست از بدبختی خود چیزی بگوید،
ناچار آهی کشید:
ـ برای گناهانم اکنون ۲۶ سال است محبوسم.
ـ آخر
گناهت چه بوده؟
ولی آکسیونوف جوابی نداد، اما رفقایش ماجرای زندگی او را
که چطور کس دیگر رفیق تاجر او را کشته و او را بیگناه دستگیر کرده بودند
شرح دادند.
وقتی ماکار داستان پیرمرد را شنید به صورت آکسیونوف خیره شد و
گفت: این خیلی عجیب است، واقعاً تعجب‌آور است، خوب پدر چطور پیر و شکسته
شده‌ای!
زندانیان پرسیدند که چرا ماکار اینقدر تعجب کرده است و سؤال
کردند که او را در کجا دیده است و چطور می‌شناسد ولی ماکار جوابی نداد فقط
تکرار کرد که خیلی عجیب است که باید در سیبری با هم ملاقات کنیم.

آکسیونوف هم به نوبه خود تعجب می‌کرد که این مرد از کجا او
را می‌شناسد و چطور داستان زندگی او را می‌داند. وقتی راجع به این موضوع از
او سؤالات زیادی کرد حقیقتی بزرگ و تلخ بر او مکشوف گردید. یقین کرد که
ماکار قاتل رفیق او بوده و او ۲۶ سال به جای او سختی و رنج زندان را تحمل
کرده است.
از جای خود برخاست و از آن محل دور شد. تمام آن شب را
آکسیونوف بیدار بود، تمام افکار و خاطرات گذشته در ذهنش زنده شدند، یاد زن و
بچه‌اش چشمان او را از اشک مربوط می‌نمودند. صورت خندان زیبا و جوان زنش
را به یاد آورد که چگونه به صورت او خیره می‌شد و چگونه از حرف‌های او
می‌خندید، آن وقت بچه‌هایش را به همان اندازه که بودند در مقابل مجسم
می‌نمود، آنگاه روزهای خوشحالی و سعادت و سپس مسافرت شوم، دستگیری،
زندان‌های مختلف، حبس و کار اجباری در معادن زغال و تبعید به سیبری،
اتاق‌های مرطوب زندان و ۲۶ سال حبس، پیری و مشقت تمام نشدنی در مقابل
دیدگانش دفیله دادند.
وقتی راجع به ماکار فکر می‌کرد می‌خواست خودش با
دست‌های رنج دیده و کارکرده‌اش گلوی او را بفشارد و انتقام ۲۶ سال رنج را
از او باز ستاند.
آن شب هر چقدر دعا خواند آرامش و سکون خود را باز
نیافت و فردا صبح هم حال خود را نمی‌فهمید. یک هفته بدین منوال گذشت، شبی
که در سلول خود راه می‌رفت و به روزگار و آینده خود فکر می‌کرد، احساس کرد
که از زیر کف اتاق صدایی می‌آید. وقتی خوب توجه کرد دید سنگی حرکت کرد و
گردن ماکار با قیافه ترس‌آور از آن خارج گردید.
آکسیونوف خواست توجهی
نکند، ولی ماکار دست او را گرفته گفت که در زیر دیوار نقبی کنده است و خاک
آن را هر روز به وسیله کفش‌های خود به خارج زندان حمل می‌کند و ضمناً گفت:
پیرمرد! بدان که اگر کوچکترین اشاره‌ای به این موضوع بکنی اولین کسی که
کشته بشود خودت هستی و مخصوصاً به یاد داشته باش که پس از اتمام کار باید
با من فرار کنی.
ـ من آرزوی فرار ندارم و تو هم احتیاجی به کشتن من
نداری زیرا ۲۶ سال پیش به دست تو کشته شده‌ام.

روز بعد وقتی گشتی‌های زندانیان را تحت نظر گرفته بودند
متوجه شدند که خاک تازه ریخته شده است. رئیس زندان قضیه را دنبال نمود. به
زودی ماجرا کشف گردید ولی سؤالات و استنطاق‌های او از زندانیان که کار
کدامیک از آنها بوده است، به جایی نرسید، تا بالاخره رئیس زندان به جانب
آکسیونوف که در راستی و درستی شهرت ۲۶ ساله یافته بود آمد و خواهش کرد اگر
از جریان امر مطلع است او را کمک نماید.
دقایق کمیابی بود که دست تقدیر
پس از ۲۶ سال برای گرفتن انتقام در اختیار آکسیونوف گذارده بود، پیرمرد به
صورت رئیس زندان خیره شد و با خود گفت: امروز روز انتقام است، چرا نگویم و
حقیقت را آشکار نسازم؟
ـ پیرمرد! راست بگو و مانند همیشه نشان بده که
مرد با وجدان و شرافتمندی هستی.
آکسیونوف این بار به صورت ماکار خیره
گردید.
ـ رئیس! خدا نمی‌خواهد من حقیقت را اظهار کنم و چون این راز را
آشکار نخواهم کرد با من هرچه می‌خواهید بکنید.
اصرار شدید رئیس زندان و
تهدید او هیچکدام در آکسیونوف مؤثر واقع نگردید، ناچار قضیه نامکشوف باقی
ماند و به دست فراموشی سپرده شد.
آن شب وقتی آکسیونوف در سلول خود راه
می‌رفت سنگفرش حرکتی کرد و ماکار وارد گردید.
ـ پیرمرد! چرا امروز نگفتی
که نقب را چه کسی کنده است؟
ـ چرا اینجا آمده‌ای؟ برو گمشو، از جانم چه
می‌خواهی؟
ولی ماکار ساکت و خاموش بر جای ایستاده بود.
ـ چرا
ایستاده‌ای؟ برو! والا پاسبان‌ها را صدا خواهم کرد.
ماکار به پای پیرمرد
افتاد و گفت: دیمیتریچ مرا ببخش.
ـ برای چه؟
ـ زیرا من رفیق تو را
کشتم.
ـ از جلوی چشمم دور شو!
ـ مرا ببخش، از تو معذرت می‌خواهم.
آکسیونوف
می‌دانست چه بگوید و چه بکند.
ماکار زانوی پیرمرد را در آغوش گرفته با
گریه می‌گفت:
ـ دیمیتریچ ترا به خدا مرا ببخش، فردا صبح من به گناه خود
اعتراف خواهم کرد و تو می‌توانی به سراغ زن و بچه منتظر خود بروی، فقط
می‌خواهم روح بزرگ و وجدان بی‌نظیر تو مرا بخشیده باشد.
ـ دیگر احتیاجی
به اعتراف نیست، زن من مرده و بچه‌های من مرا فراموش کرده‌اند. جایی ندارم
بروم.
ـ آکسیونوف! مرا ببخش به خاطر قلب پاک و رنج برده‌ات مرا ببخش، من
نمی‌دانستم تو اینقدر بزرگ و ارجمندی.
آکسیونوف به گریه افتاد و ماکار
هم او را همراهی می‌کرد.
ـ خدا ترا ببخشد.
آکسیونوف آرزوی آزادی
نداشت فقط منتظر مرگ خود بود، خصوصاً اکنون که دیگر لکه ننگ و بدنامی دامان
اطفالش را آلوده نمی‌کرد.

فردا صبح علی‌رغم آنچه آکسیونوف خواهش کرده بود ماکار تحت
فشار وجدان و بزرگی روح پیرمرد زندانی به گناه خود اعتراف کرد، ولی وقتی
فرمان آزادی آکسیونوف را برایش آوردند بیش از چند دقیقه از مرگش نمی‌گذشت.

Like!
0

 

ادامه مطلب . . .

برچسب ها :

عضویت




اس ام اس ها و پیامک های خنده دار و سرکاری آخر خرداد۸۹


دکتر به یارو میگه: دوتا خبر بد دارم.
اولیش اینه که تو فقط بیست و چهار ساعت زنده می مونی.
یارو میگه دومیش چیه؟
دومیش اینه که دیروز یادم رفت اینو بهت بگم!!!

***************
 

روانشناسان به تازگی دریافتند که عامل اصلی طلاق ازدواج است!
 

***************


یارو می خواد عکس بگیره میاد اتوبان تهران-کرج با سرعت بالای ۱۲۰ کیلومتر شروع میکنه به دویدن!
 

 ***************

یه پیرزن خودشو تو آینه می بینه می گه آینه هم آینه های قدیم!

 
***************

چوب کبریته سرش رو می خارونه آتیش می گیره!

***************
 

اولی: آقا این همسایه مون ساعت ۲ نصفه شب هی با مشت می کوبید به دیوار خونمون!
دومی: عجب آدم های مردم آزاری پیدا می شن. حتماً نذاشت بخوابی؟
اولی: نه، خوشبختانه خواب نبودم، داشتم شیپور تمرین می کردم!

 ***************
 

یه نفر میره دکتر میگه آقای دکتر هیچ کس منو تحویل نمی گیره. دکتره میگه: نفر بعدی

***************
 

یه نفر تو خیابون ۲ ساعت داد می زنه: این ماشین نوک مدادی مال کیه می خوام رد شم؟ مدتی بعد صاحب ماشین میاد. طرف میگه کجایی ۲ ساعت دارم داد می زنم؟ یارو جواب می ده این ماشین که قرمزه! یارو می گه مگه نوک مداد قرمز نمی شه؟

 


 

به آقای خوش غیرت می گن: چند روزه می بینیم زنت با یه پیکان می ره بیرون شهر. می گه: من نمی دونم مردم این همه بنزیِن رو از کجا میارن؟!

 

Like!
0

 

ادامه مطلب . . .

برچسب ها :

عضویت


آزمون استخدامی

آزمون استخدامی

تست های فرهنگی هنری

هنرپیشه معروف سینما ؟
الف) محمدرضا گلزار
ب) محمدرضا علفزار
ک) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت

هنرپیشه مرحوم سینما ؟
الف) رضا ژیان
ب) رضا ماکسیما
ک) رضا فولکس
ش) رضا خاور

هنرپیشه مرحوم فیلم “ممل آمریکایی” ؟
الف) نعمت الله گرجی
ب) نعمت الله ساقه طلایی
ک) نعمت الله شیرین عسل
ش) نعمت الله مینو

هنرپیشه زن معروف سینما ؟
الف) هدیه تهرانی
ب) کادوی تهرانی
ک) چشم روشنی تهرانی
ش) قابل نداره تهرانی

بازیگر چشم روشن سینما و تلوزیون ؟
الف) پارسا پیروزفر
ب) فارسا فیروزپر
ک) پارسا پیروزپر
ش) فارسا فیروزفر

یکی از آهنگ های منصور ؟
الف) دیوونه
ب) … خل
ک) منگل
ش) عجوج مجوج!

خشایار اعتمادی چه سبکی می خواند ؟
الف) پاپ
ب) اسقف
ک) راهبه
ش) موبد
تست های ورزشی

مربی و بازیکن اسبق پرسپولیس ؟
الف) علی پروین
ب) علی شهین
ک) علی مهین
ش) علی دمبه

کشتی گیر گردن کلفت ایران ؟
الف) عباس جدیدی
ب) عباس قدیمی
ک) عباس نیو
ش) عباس آپ تو دیت

تیم فوتبال آبادانی ؟
الف) نفت آبادان
ب) بنزین آبادان
ک) گازوئیل آبادان
ش) استقلال اهواز

باشگاه انگلیسی ؟
الف) میدلزبرو
ب) میدلزبیا
ک) میدلزبودی حالا
ش) میدلزپاشو برو گمشو

بازیکن بوسنیایی سابق بایرن مونیخ ؟
الف) حسن صالح حمیدزیچ
ب) حمید صالح حسنزیچ
ک) حسن حمید صالحزیچ
ش) بابا چند نفر به یه نفر ؟؟؟

دروازه بان انگلیس در جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه ؟
الف) دیوید سیمن
ب) دیوید سیمثقال
ک) دیوید سیگرم
ش) دیوید سیتن

مهاجم سال های دور منچستر یونایتد ؟
الف) اندی کول
ب) اندی سرشانه
ک) اندی پشت بازو
ش) اندی مرسی هیکل

مهاجم تیم ملی هلند و آرسنال ؟
الف) دنیس برگکمپ
ب) دنیس اروین
ک) دنیس وایز
ش) دنیس تریکو

تست های علمی تفریحی

مساحت دایره چقدر است ؟
الف) ۲ متر
ب) ۵/۲ متر
ک) بیشتره
ش) صبر کن بپرسم

سرعت نور چقدر است ؟
الف) خوب است
ب) بد نیست
ک) شما چطوری ؟
ش) چه خبر ؟

کدام عبارت زیر باید فیلتر شود ؟
الف) cosx
ب) ۲sin2x
ک) cotghx
ش) tg3x

کدام دانشمند جاذبه زمین را کشف کرد ؟
الف) نیوتن
ب) کیلوگرم
ک) متر بر مجذور ثانیه
ش) نیترات مس

ماری کوری کاشف چه بود ؟
الف) اورانیوم
ب) آلومینیوم
ک) آلمانیوم
ش) لوئی پاستور

در بیت زیر چه صنعتی به کار رفته است ؟
“بی وفایی ، بی وفایی ، دل من از غصه داغون شده”
الف) ایهام
ب) صنعت نفت
ک) صنعت پتروشیمی
ش) صنعت آبکش سازی

شاعر قرن ده دوازده؟
الف) هاتف اصفهانی
ب) ابی اصفهانی
ک) اندی اصفهانی
ش) سیاوش قمیشی اصفهانی

فعل “خوردن” را صرف کنید ؟
الف) چشم
ب) صرف شده
ک) میل ندارم
ش) نوش جان

یکی از وسایل مربوط به فیزیک که در عینک ، تلسکوپ و میکروسکوپ به کار میرود ؟
الف) عدسی
ب) کاچی
ک) فرنی
ش) لوبیا با دوغ

دانشمندی که بین بار الکتریکی و جرم الکترون ها و سرعت حرکت آنها رابطه ای نوشت ؟
الف) تامسون
ب) واشنگتنی
ک) بمی
ش) شهسواری

شاخه ای از علم فیزیک ؟
الف) مکانیک
ب) باطری ساز
ک) بوسترساز
ش) کمک فنرساز

نویسنده “منطق الطیر” کدام شاعر است ؟
الف) عطار نیشابوری
ب) نجار نیشابوری
ک) سمسار نیشابوری
ش) کوپن فروش نیشابوری

یکی از اشکال ماده ؟
الف) گاز
ب) یخچال
ک) بخاری
ش) ماشین ظرف شویی

نام دیگر اسید فرمیک ؟
الف) جوهر مورچه
ب) جوهر مورچه خوار
ک) جوهر پلنگ صورتی
ش) جوهر سرندی پیتی

نام گاز سرد کننده یخچال های قدیمی ؟
الف) فرعون (فرئون)
ب) نمرود
ک) ابرهه
ش) خسرو پرویز

نام دیگر گازهای بی اثر مثل هلیم ، نئون و … ؟
الف) گازهای نجیب
ب) گازهای سر به زیر
ک) گازهای باوقار
ش) کلا بچه های خوبی هستن

Like!
0

 

ادامه مطلب . . .

برچسب ها :

عضویت


اس ای های ارسالی شما

اس ای های ارسالی شما



امیدوارم که پماد سوختگی داشته باشی

چون برات یه بوس داغ فرستادم


از طرف متین



سیب -هلو – موز- پرتغال این همه میوه نمیدونم تو چرا شکل شلغمی


از طرف احمدی


مکرر گشته ام از زندگی سیر

بهای کادوی زن شد نفس گیر


از طرف مهدی



فراموش نکنیم در ساحل قلبها جای پای دوست است که میماند و گرنه موج روزگار هر ردپایی را پاک میکند

از طرف زیرایی


اس ام اس های خود را به شماره ۰۹۳۵۵۳۰۹۰۱۱ ارسال کنید


Like!
0

 

ادامه مطلب . . .

برچسب ها :

عضویت


اس ام اس جوک ، اس ام اس خنده دار ، اس ام اس سرکاری

اس ام اس جوک ، اس ام اس خنده دار ، اس ام اس سرکاری
خنده دار ترین اس ام اس های تیر ماه
 

http://www.pcparsi.com/upload/images/mjmk9gu01ffbag0h01g5.jpg

چه کنم چرخ فلک کرده مرا از تو جدا

من چه جورابی بپوشم که دهد بوی تو را

***************

اس ام اس جوک ، اس ام اس خنده دار ، اس ام اس سرکاری

التماس غضنفر به عابر بانک ! :

غلط کردم ، پول نمیخوام  فقط گواهی نامه ام رو پس بده !

***************

پیش بینی غضنفر در مورد جام جهانی :

به نظر من تو جام جهانی خارج قهرمان میشه !

***************

یارو میره کمیته امداد، هیچی بهش نمیدن،میگه: واگذارتون کردم به کلید اسرار!

***************

به یارو میگن بهترین شهر دنیا کجاست؟

میگه : سانفرانسیسکو میگن بنویسش میگه غلط کردم ، قم !

***************

طبق آمار انجام شده نماز میت بیشترین طرفدار را در میان  دارد، زیرا :

وضو نمی خواهد

با کفش می شود خواند

رکوع و سجده ندارد

واجب نیست.سالی چند بار بیشتر اجرا نمیشه

و تازه بعد از اتمام آن نهار هم میدن !

***************

دوتا رو داشتن اعدام می کردن، به اولی میگن آخرین آرزوتو بگو

میگه می خوام خانوادمو ببینم

به دومی میگن تو بگو، میگه نزارین خانوادشو ببینه !

***************

توصیه ای از یک داغ دیده !

هرگز به علامت آبی و قرمز شیر های توالت اعتماد نکن !

***************

غضنفر دفتر ازدواج میزنه تبلیغ میکنه:

با هر ازدواج دائم یک ازدواج موقت هدیه بگیرید !

***************

غضنفر میره کولر بخره، یارو میگه کولر آبی میخوای؟

میگه: فرقی نمیکنه، قرمز بده !

***************

دستت رو بذار روی سرت

چیزی حس نمی کنی؟

تعجب نکن، بعضی از بزها شاخ ندارند !

***************

به دو دلیل زنها فوتبالیست نمیشن:

۱٫عمرا ۱۱ تا زن یجور لباس بپوشن !

۲٫عمرا بازی بعدی همون لباس و بپوشن !

***************

یارو رو برای بار پنجم به جرم دزدی می‌برن دادگاه قاضی میگه:

خجالت بکش این دفعه‌ی پنجمیه که میای دادگاه.

طرف میگه: خودت خجالت بکش که هر روز اینجایی!

***************

حیف نون با احساساتش بازی میکنه دو هیچ میبازه !

***************

غضنفر کلیدش رو تو ماشین جا میذاره

تا بره کلید ساز بیاره زن و بچش دو ساعت تو ماشین گیر میکنن !

Like!
0

 

ادامه مطلب . . .

برچسب ها :

عضویت




با خود پیمان ببندیم

با خود پیمان ببندیم

http://www.rasekhoon.net/_WebsiteData/Article/ArticleImages/1/1388/farvardin/02/30817.jpg
با خود پیمان ببندید

آنقدر قوی شوید که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز آرامش ذهنیتان را به هم نریزد.

با خود پیمان ببندید

در هر گفتگویی کلامی از سلامتی شادی و ثروت را بر زبان جاری سازید.

باخود پیمان ببندید

همواره تواناییهای دوستانتان را به آنها یادآور شوید (حس خوب مفید بودن را برای دوستانتان بوجود آورید)

با خود پیمان ببندید

نیمه روشن هر چیزی را بنگرید، آنگاه تاریکی کنار رفته و روئیاهایتان تحقق می‌یابد.

با خود پیمان ببندید

به بهترین فکر کنید، برای بهترین کار کنید و فقط بهترین را بخواهید.

با خود پیمان ببندید

مشتاق موفقیت دیگران باشید، آنچنان که گویی آن موفقیت از آن شماست.

با خود پیمان ببندید

اشتباهات گذشته را فراموش کنید و به سوی دست‌یافته‌های بزرگتر در آینده حرکت کنید.

با خود پیمان ببندید

به تمام موجودات زنده با لبخند نگاه کنید.

با خود پیمان ببندید

آنقدر برای رشد و تعالی خود زمان صرف کنید، تا دیگر زمانی برای انتقاد کردن از دیگران نداشته باشید.

با خود پیمان ببندید

برای ناراحتی صبور، برای ترس قوی و در برابر خشم متین باشید.

با خود پیمان ببندید

که بهترین باشید و به دنیا بگویید که بهترین هستید.

تا زمانی که اعمالت بهترین بودن تو را حفظ می کند  تمام کائنات گویی که در دستان توست.

با خود پیمان ببندیم که همانگونه که خدا میخواهد باشیم
 انرژی مثبت جملات, انرژی کلمات, با خود پیمان ببندید, با خود پیمان ببندیم, بهترین توصیه های موفقیت, بهترین جملات موفقت, بهترین سایت تفریحی, بهترین و جالبترین جملات پند آموز, توصیه, جملات زیبا و معنی دار, جملات مثبت, جملات معنی دار, جملات پر مفهوم, جملات کوتاه پر مفهوم, راد اس ام اس, رمز موفقیت, سایت جملات پند آموز, سایت راد اس ام اس, مطالب انرژی زا, مطالب مثبت, مطالب مفید, مطالب موفقیت, مطالب پند اموز, موفقیت, یک توصیه برای موفقیت

Like!
0

 

ادامه مطلب . . .

برچسب ها :

عضویت